آرمان اصفهان
۰۷:۰۰ - چهارشنبه ۰۴ آذر ۱۳۹۴

باند مهدي هاشمي و داستان كميته‌هاي انقلاب در اصفهان:

این گاو امریکایی اعدام باید گردد!

در حال استراحت هستند. به آیت‌الله منتظری از مشکلات اصفهان گفتم و ادامه دادم: «ما انتظار داریم شما که آیت‌الله خادمی را می‌شناسید، حال نمی‌دانم مرا می‌شناسید؟» که وی گفت: «چطور شما را نمی‌شناسم. من شما را خیلی خوب هم می‌شناسم. خدمتتان به آقای هاشمی را فراموش نمی‌کنم.»

به گزارش آرمان اصفهان؛ امروز که سخن از افراطی‌گری در عرصه فرهنگ و سیاست ما فزونی گرفته، جای آن است که پیشینه این رویکرد در سالیان آغازین انقلاب، مورد بازنگری و تحلیل قرار گیرد. سوگمندانه باید اذعان داشت که امروزه کسانی داعیه دار مواجهه با این پدیده گشته‌اند که خود پیش از این و به ویژه در سالیان نخست پیروزی انقلاب، درصف نخست افراطیون بوده‌اند. خاطراتی که پیش‌روی دارید، شاهدی براین مدعاست.

با پیروزی انقلاب اسلامی در اصفهان، از یک سو لبخند پیروزی بر لبانمان نقش بسته بود و از سوی دیگر در خوف و رجا به آینده می‌نگریستیم؛ آینده‌ای که سیر حوادث نشان داد بیم در باره آن بی‌جهت نبوده است. از اولین تمهیدات برای تثبیت انقلاب نهادسازی بود. ایجاد نهادهای انقلابی برای مقابله با نابسامانی‌های پس از پیروزی مهم‌ترین اقدامی بود که باید انجام می‌شد. یکی از این نهادها دادگاه انقلاب بود. دادگاه انقلاب در تمامی انقلاب‌های جهان سابقه دارد.

به نظر می‌رسد این نهاد قضایی برای ایجاد آرامش و امنیت در اجتماع و جلوگیری از هرج و مرج در محاکمات و انتقام‌گیری‌های پس از پیروزی تشکیل می‌شود. از همین‌رو در اصفهان پس از تسخیر ساختمان ساواک، آنجا تبدیل به دادگاه انقلاب شد.

آغاز به کار کمیته‌های انقلاب اسلامی

در این زمان هم طاغوتی و ضد انقلابی بودن سکه رایج اتهام‌زنی بود. از این‌رو برای جلوگیری از تکرار چنین وضعیتی در رادیو سخنرانی و مردم را از رفتارهای انتقامی نهی و بر قانونمند بودن دستگیری‌ها تأکید کردم، البته افرادی بودند که دور از چشم ما تندروی‌هایی می‌کردند. این افراد بیشتر از اطرافیان آیت‌الله طاهری اصفهانی بودند و ما را به عدم قاطعیت انقلابی متهم می‌کردند. مقاومت در برابر این انتقادات موجب شد آنان خود‌ دست به کار شوند و موازی ما اقداماتی انجام بدهند، از جمله باغ شخصی به نام مصطفوی را تبدیل به زندان کردند.

مدتی نگذشت که در شهر شایع شد بازداشتی‌ها را به آنجا می‌برند و آزار و اذیت می‌کنند تا از آنان اقرار بگیرند. اشراقی، شهردار اصفهان را اعدام کردند، در حالی که جرمی مرتکب نشده بود و مستحق چنین عقوبتی نبود یا باغبان ساواک را دستگیر کردند، چون شغلش را دلیلی بر همکاری با ساواک می‌دانستند. آیت‌الله خادمی سردمدار مخالفت با چنین وضعی بود. از همین‌رو چند جلسه‌ای با آیت‌الله طاهری برگزار کرد تا از این رویه مذموم جلوگیری شود.

جلسات همراه با تفاهم و توافق بود، اما خروجی آن نتیجه‌ای در بر نداشت. آنان حتی برای قانونی جلوه دادن اقداماتشان دست به دامان قم شدند. بدین معنا که مدتی فردی به نام فتح‌الله امید نجف‌آبادی را به عنوان حاکم شرع از قم آوردند و با امضای او احکام خود را رسمیت بخشیدند و اجرا کردند. بازوی نظامی این اقدامات هم تشکیلاتی به نام «دفاع شهری» بود. گردانندگان دفاع شهری افرادی چون محمد عطریان‌فر، مهندس قمصری و مهندس خوانساری بودند. اکثر نیروهای آن هم از اهالی قهدریجان بودند، البته گفتنی است جو جامعه هم به نفع آنان بود، چون این‌گونه اقدامات از منظر مردم انقلابی‌گری محسوب می‌شد.

در مقابل این رفتارهای غیرقانونی تصمیم گرفتیم همچون دیگر نقاط ایران کمیته انقلاب اسلامی را تشکیل دهیم، از این‌رو نزد آیت‌الله مهدوی کنی رفتیم و از او حکم تأسیس کمیته را گرفتیم. کمیته‌ها تحت ریاست معنوی روحانیون مناطق و محلات قرار داشتند و بالطبع در اصفهان هم چنین نقشی را آیت‌الله خادمی به عهده گرفت. حکم ریاست اجرایی، اما به نام مهندس بحرینیان صادر شد، البته فعالیت‌های اصلی به عهده من و حاج علی تابش بود. محل کمیته را هم خانه سابق سردار اعظم در کوچه فتحیه قرار دادیم.

توسعه کمیته‌ها در اصفهان

پس از تشکیل هسته مرکزی کمیته سعی کردیم در مناطق مختلف نیز واحدهایی ایجاد کنیم، از جمله در دروازه تهران کمیته‌ای زیر نظر آیت‌الله سید‌محمدعلی میرمحمدصادقی به وجود آوردیم. همو بود که پس از فوت آیت‌الله خادمی چندی ریاست حوزه علمیه اصفهان را به عهده داشت، اما دولتش مستعجل بود. کمیته دیگری هم در دروازه طوقچی و فلاورجان تشکیل دادیم. از این پس کمیته‌ها مانعی در برابر اقدامات غیرقانونی کمیته دفاع شهری بودند؛ اقداماتی که از تعرض به جان انسان‌ها به حیوانات نیز تسری یافته بود. به‌طوری که در قهدریجان پس از مصادره گاوهای عباسقلی حشمت این حیوانات زبان‌بسته را با کارد به هلاکت می‌رساندند و شعار می‌دادند: «این گاو امریکایی اعدام باید گردد»! یا سیگارهای افراد را به عنوان کالاهای قاچاق مصادره می‌کردند.

در حالی که فتوای آیت‌الله خادمی این بود که سیگار چون خود مایحتاج ضروری مردم نیست و قاچاق محسوب نمی‌شود، مردم مخیرند سیگار گران را نخرند، اما این افراد به اموال مردم به اسم قاچاق دست‌اندازی می‌کردند. تشکیل کمیته موجب شد ستمدیدگان در مقابل این بی‌قانونی‌ها ملجأ و پناهی بیابند. بر این اساس روزی نبود که شکایتی از کمیته دفاع شهری به دست ما نرسد. وظیفه ما هم این بود که طبق حکمی که از آیت‌الله مهدوی‌کنی داشتیم، در مقابل این خلاف‌ها بایستیم.

از همین‌رو عاملان این رفتارها را دستگیر می‌کردیم. اختلافات به صف‌بندی دو طرف منجر شد تا آنجا که کمیته دفاع شهری علیه کمیته انقلاب اسلامی راهپیمایی برگزار کرد. در فلاورجان هم درگیری میان کمیته دفاع شهری قهدریجان و کمیته انقلاب اسلامی فلاورجان به زد و خورد منجر شد. یک نفر کشته و عده‌ای از بچه‌های کمیته انقلاب دستگیر شدند. شکایتمان به استاندار و حاکم شرع هم راه به جایی نبرد. این حادثه همزمان با درگیری‌های حزب جمهوری خلق مسلمان در قم بود. برای مقابله با این جریان نیروهای کمیته از سراسر کشور به قم فرا خوانده شدند. بالطبع کمیته‌های اصفهان هم احضار شدند. در پاسخ گفتیم: تعدادی از افراد ما دستگیر و در بازداشت کمیته دفاع شهری هستند، بنابراین از تهران به آنها امر شد نیروهای کمیته آزاد شوند.

پس از آن مسئله اختلافات ما به شورای انقلاب ارجاع داده شود. شورای انقلاب هم دکتر محمدجواد باهنر را برای حل اختلاف به اصفهان اعزام کرد. اولین جلسه حل اختلاف در منزل آیت‌الله خادمی و با حضور آیت‌الله طاهری، علی‌اکبر پرورش، شیخ عبدالله نوری، حسین رضایی، شیخ عباسعلی روحانی، ادیب، فضل‌الله صلواتی (فرماندار اصفهان)، حاج علی تابش و من به همراه نماینده اعزامی شورای انقلاب باهنر برگزار شد.

متعاقب آن جلسات دیگری نیز تشکیل شد که گویا فاضل هرندی هم در یکی از جلسات حضور داشت. به هرحال، در این جلسه مذاکره شد و هر دو طرف مستندات و مدعیات خود را مطرح کردند. نتیجه جلسات آن شد که کمیته انقلاب اسلامی و کمیته دفاع شهری در یکدیگر ادغام شوند و تحت عنوان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی فعالیت کنند.

اصفهان هم دیگر کمیته‌ای با هر عنوانی نداشته باشد. همچنین قرار شد ادغام تحت نظر شورایی با نام «شورای ادغام» انجام پذیرد که از هر دو طرف در آن حضور داشته باشند. من و مهندس بحرینیان به نمایندگی از کمیته انقلاب اسلامی اصفهان و ادیب و حسین رضایی به نمایندگی از کمیته دفاع شهری همچنین باقری کنی، برادر آیت‌الله مهدوی کنی از سوی کمیته انقلاب اسلامی کل کشور و نیل‌فروشان از سوی سپاه پاسداران در شورای ادغام با ریاست دکتر باهنر عضویت داشتند. این تصمیم توسط دکتر باهنر در نماز جمعه اصفهان به اطلاع مردم رسید. یک شب هم در منزل دکتر صلواتی بر چگونگی ادغام و حق و حقوق نیروها بحث و گفت‌وگو کردیم و فردای آن شب برای اجرای ادغام تعیین شد.

ترور شهید عباس بحرینیان

آن شبی که به امید پایان اختلافات، اعضای شورای ادغام از یکدیگر جدا شدند، صبح سیاهی در پی داشت. شب آبستن حادثه بود. در آن شب به همراه مهندس بحرینیان از منزل دکتر صلواتی بیرون آمدم. او با بنز زردرنگش مرا به منزل خواهرم رساند و از من جدا شد. دفتر کارم محل قرار شورای ادغام بود. صبح به دفتر رفتم. رضایی، ادیب، ادیب، نیل‌فروشان و کنی آمدند، اما از بحرینیان خبری نشد. تا ساعت ۹ به انتظار نشستیم.

از کمیته انقلاب تماس گرفتند و علت نیامدن بحرینیان مشخص شد. بحرینیان را ترور کرده بودند. لحظه‌ای از این تماس نگذشته بود که عده‌ای از بچه‌های کمیته به دفتر هجوم آوردند و قصد داشتند حسین رضایی و ادیب را به انتقام بحرینیان بکشند! جلو رفتم و مانع شدم. گفتم: «اگر می‌خواهید اینها را بکشید، اول باید مرا بکشید. محال است بگذارم کسی اینجا کشته شود. اینها در دفتر من در امنیت کامل هستند.» پس از آرام کردن بچه‌ها به همراه اعضای شورای ادغام به بیمارستان اصفهان کلینیک رفتم. بحرینیان در زیرزمین بیمارستان روی تختی به خواب ابدی فرو رفته بود. سرش بر اثر اصابت گلوله‌های فراوان به پوستی آویزان بود. گویا جوخه ترور برای قتل من نیز برنامه داشت، زیرا در همان روز به مرحوم لواف در نزدیکی منزل ما سوء قصد شد که به نظر به اشتباه بود.

قاتلان اما نتوانستند از معرکه بگریزند. مردم با شنیدن صدای تیراندازی هجوم آوردند و از آنجا که بحرینیان را می‌شناختند، به سمت قاتلان حمله بردند و تمام آنها را دستگیر کردند. در این میان جعفرزاده فرار کرد و برای ترساندن مردم به سمت آنها شلیک و گلوله کمانه و به پای خودش اصابت کرد. از این‌رو وقتی او را به کمیته انقلاب آوردند، از ناحیه پا مصدوم بود. قتل بحرینیان موجی از نفرت و تأثر را در اصفهان برانگیخت. تشییع جنازه او با حضور جمعیت انبوهی برگزار شد. هنگام تشییع برخی از اعضای کمیته تصمیم گرفتند جنازه را به سمت ساختمان سپاه حرکت بدهند و در آنجا جمعیت تحریک‌شده را به داخل آن حمله‌ور سازند و بدین ترتیب انتقام خون بحرینیان را بگیرند. این تصمیم به اطلاع من رسید و برای جلوگیری از چنین حادثه‌ای در جلوی جنازه خوابیدم و خطاب به بچه‌های کمیته گفتم: «برای انجام این کار بایستی از روی جنازه من رد شوید.» آیت‌الله خادمی هم با من همراهی کرد و تشییع جنازه بدون اقدام ناخوشایندی برگزار شد. مجلس سوگ او در مسجد سید برگزار شد و جمعیت عظیمی در آن شرکت کرد.

فرجام قاتلان شهید بحرینیان

همان‌طور که گفته شد قاتلان بحرینیان توسط مردم گرفتار شدند و در اختیار نیروهای کمیته انقلاب اسلامی قرار گرفتند. ماجرای اقرار ریسمانکار یکی از قاتلان هم از عجایب این واقعه است. شب بعد از حادثه همسر بحرینیان به کمیته آمد تا قاتلان شوهرش را ببیند. ریسمانکار وقتی همسر بحرینیان را دید، بلافاصله از نگهبان خواست تا در بازداشتگاه را باز کند. ریسمانکار را با صورتی پر از اشک نزدم آوردند. او گفت: «می‌خواهم اقرار کنم.» این در حالی بود که تا قبل از آن منکر قتل بحرینیان بودند و داشتن سلاح همراه خود را به دلیل مأموریت دیگری عنوان می‌کردند. حتی با وجود مواجهه با اهالی و کسبه محل حاضر به اعتراف نشدند. علت اقرار ریسمانکار هم این بود که همسر بحرینیان جهیزیه همسر و خانه محل سکونت ریسمانکار را فراهم کرده بود تا آنان زندگی جدید خود را سامان دهند، حال آنکه ریسمانکار و همراهانش زندگی آن زن را متلاشی کرده بودند.

مسئله مهم دیگر نگهداری متهمان و ثبت اقاریر آنان توسط مقام قضایی بود. از سویی از طرف کمیته دفاع شهری که اینک عنوان سپاه پاسداران را یدک می‌کشد، برای تحویل آنان تحت فشار بودیم. ما هم کوچه سید‌علی‌خان را که کمیته در آن قرار داشت بستیم و با قرار دادن یک تیربارچی هر گونه فعل و انفعالی را تحت نظر داشتیم.

در این میان از گوشه و کنار برای آزادی متهمان وساطت‌های فراوانی شد. مرتضی نیلی برای خلاصی امید قائمی که از خویشانش بود، وساطت کرد. نهایتاً دست به دامان دکتر بهشتی شدند. دکتر بهشتی از تهران تماس گرفت و گفت: «متهمان را به آقای باهنر تحویل بده.» گفتم: «پس از اتمام اقاریرشان آنها را تحویل خواهم داد.» صورت‌مجلس متهمان در ۷۰ صفحه تنظیم شد. یک نسخه از آن را به آیت‌الله خادمی دادم و یک نسخه هم برای آیت‌الله قدوسی دادستان کل انقلاب ارسال کردم. سپس بازداشتی‌ها را به زندان شهربانی تحویل دادم. بعداً از زندان شهربانی خبر آوردند متهمان در سلول نیستند و در اتاقی با امکانات فراوان نگه‌داری می‌شوند، از این‌رو به تهران فشار آوردیم چرا از محاکمه متهمان خبری نیست؟ بر اثر فشارها آیت‌الله قدوسی درخواست کرد متهمان به دادگاه انقلاب تهران تحویل داده شوند، اما هیچ اقدامی صورت نگرفت، حتی او برای این امر با هلیکوپتر به اصفهان مأمور فرستاد.

انحلال کمیته انقلاب اسلامی اصفهان

در گیر و دار آنچه بر ما گذشت و ما را سوگوار دوست و همکارمان کرد، کمیته انقلاب اسلامی اصفهان هم منحل شد. طبق توافقی که شده بود، افراد در پیوستن به سپاه یا ترک خدمت مخیر بودند. عده‌ای همچون علی طرفه و مسجدی به سپاه پیوستند و برخی از اعضای جزو محافظان آقای بجنوردی استاندار شدند. گروهی هم مانند حسین آقاجان با دیدن ناملایمات و ناهنجاری‌هایی که شرح آن گذشت، رخت و اسلحه خویش را وا گذاشتند و خدمت به ملک و انقلاب را در شیوه‌ای دیگر جست‌وجو کردند. افراد هم بنا به صلاحدید شورای ادغام از کار کنار گذاشته شدند.

در این حوادث مخالفان امروز همراهان دیروز یکدیگر بودند. در اینجا ذکر خاطره‌ای از این همراهی بد نیست. در ابتدای پیروزی انقلاب برای بیان مشکلات به تهران نزد آیت‌الله منتظری رفتم. ایشان در خیابان شهباز اقامت داشت. در اتاق وی دیدم سه نفر خوابیده‌اند و در حال استراحت هستند. به آیت‌الله منتظری از مشکلات اصفهان گفتم و ادامه دادم: «ما انتظار داریم شما که آیت‌الله خادمی را می‌شناسید، حال نمی‌دانم مرا می‌شناسید؟» که وی گفت: «چطور شما را نمی‌شناسم. من شما را خیلی خوب هم می‌شناسم. خدمتتان به آقای هاشمی را فراموش نمی‌کنم.» پرسیدم: «منظورتان آقا سیدمهدی هاشمی است؟» پاسخ داد: «نه، منظورم آشیخ اکبر است. مهدی هاشمی این است که اینجا نشسته است.»

در آن زمان سید‌مهدی هاشمی برخلاف قبل معمم شده بود. مقصود آنکه صحبت‌هایم با آیت‌الله منتظری بی‌نتیجه ماند و آن سه نفری که در حال استراحت بودند، یکی‌شان آیت‌الله طاهری بود و آن دو نفر دیگر مهندس مصحف و علی‌اکبر پرورش بودند. آنان نزد آیت‌الله منتظری آمده بودند تا در انتخاب استاندار اعمال نفوذ کنند. در این باره موفق شدند و دکتر واعظی ـ پدر محمد اصفهانی، خواننده ـ را به عنوان استاندار اصفهان انتخاب کردند. در تمامی امور چنین بود، آقای طاهری و پرورش یا او و سالک دو طرز فکر متفاوت و متباین بودند، اما در آن موقع به یک شیوه عمل کردند. به نظرم هیچ‌کدام نمی‌توانند از اقدامات یکدیگر تبری جویند. در انحلال کمیته انقلاب اسلامی اصفهان هم دو گروه همراه یکدیگر بودند و اقدام مشترکی انجام دادند.

به این ترتیب نهادی که سعی در جلوگیری از تندروی‌های برخی از انقلابیون داشت، قربانی تندروی‌ها شد. بدین‌گونه برگی دیگر از تاریخ انقلاب در اصفهان ورق خورد.

نویسنده : رضا میر‌محمدصادقی

 

دیدگاهتان را بنویسید

توجه: از انتشار نظرات توهین آمیز معذوریم.

آخرین اخبار